محفل خونین پادشاهان | بررسی سه کتاب دراکولا، فرانکشتاین و شبح اپرا

بعد از مطالعه سه کتاب فرانکشتاین، دراکولا و شبح اپرا، در ذهنم به مقایسه این آثار پرداختم و راستش را بخواهید فرانکشتاین تاثیر عمیق تری بر روح و جان من گذاشت و تصمیم گرفتم در مقاله‌ای علل برتری فرانکشتاین بر این دو کتاب و ویژگی‌های مشابه آنها را بیان کنم. همچنین توجه شود که نیت این مقاله بی ارزش شمردن دراکولای برام استوکر و شبح اپرای گاستون لورو نیست زیرا این دو کتاب از پادشاهان سبک ترس کلاسیک و گوتیک هستند و زیبایی آنان بر کسی پوشیده نیست. اما خب چه کنیم که ذهن انسان ذاتا مقایسه‌گر است و دوست دارد آثار هنری را آنالیز کند و بشکافد. در اصل هر اثر هنری طعم خاص و ویژه‌ای دارد که قابل تکرار و مقایسه نیست. هر سه اثر جهانی بی نظیر با شخصیت‌های قدرتمند خلق کرده اند که می توانند شما را میخکوب کنند. به نظر من مقایسه کردن و نقد کردن آثار هنری کاری بس اشتباه است، زیرا نمی توان اثری که با روح ارتباط برقرار می کند را با منطق و کلمات توصیف کرد، اگر هم نقدی می شود باید لایه لایه و عمیق باشد و صرف اینکه یک اثر خوب، متوسط، عالی یا خسته کننده است نمی تواند نظر درستی راجع به اثار ادبی بزرگ باشد. به قول معروف حق مطلب ادا نمی شود. در ادامه به بررسی بررسی سه کتاب دراکولا، فرانکشتاین و شبح اپرا می پردازم.

با اینکه نقد و مقایسه را عاملی مخرب می دانم اما در این جا قصد دارم سه شاهکار ادبی را مقایسه کنم زیرا شباهت‌های بسیاری با هم دارند. از روایت نامه گونه گرفته تا روند داستانی رو به سیاهی. شخصیت های شرور قدرتمند. وجود روابط عاشقانه و دوستی‌های عمیق و در یک کلام ریشه های مشترک، دست ما را برای مقایسه این آثار باز می گذارد.

ترس و وحشت امروزه یکی از سبک های دوست داشتی شده است. ترس، ذاتی جادویی و اعتیاد آور دارد و لذت خاصش مخاطبان زیادی را به سمت این آثار چه در حوزه بازی های ویدیویی، فیلم، انیمه و ادبیات می کشاند. ترس از ناشناخته ها سرچشمه می گیرد و وجود فضایی مرموز و معما گونه از ضروریات ایجاد حس ترس می‌باشد. آثار ترسناک حس کنجکاوی و حل مسئله را در ما تحریک می کنند تا به درون جهان ناشناخته ها برویم و با عجایبی مواجه شویم که در زندگی عادی و تکراری مان امکان تجربه اش وجود ندارد. به نوعی می توان گفت که جهان واقعیت خیلی برای ذهن بی نهایت طلب انسان، کوچک، عادی و یکنواخت است و انسان همواره میل و شوق برای وجود عوامل فرا طبیعی که زندگی را جالب کند، دارد. گاهی یک امید به تغییر شرایط، به اینکه فردا بهتر از اکنون است و گاهی شخصیت‌هایی با قدرتمندی دراکولا که این حصار عادی بودن را بشکنند و داستانی سرشار از زیبایی را روایت کنند که روح را به پرواز در می آورد و اگر راستش را بخواهید ما فریب خورده ایم. زندگی اصلا چیزی که در کودکی فکر می کردیم نبوده. شوق جاودانگی، آرزوهای دور و دراز، امکانات محدود و عمر بسیار کم و سرشار از مشکلات و غم. زندگی و روح خیلی از ما در سراشیبی سقوط است و فقط چیزهای محدودی مثل هنر می توانند این حصار را بشکنند و ما را به دنیای تخیل و زیبایی ببرند که همواره آروزیش را داریم.

قبلا در مقاله هایی جداگانه سه اثر فرانکشتاین، دراکولا و شبح اپرا را بررسی کرده ایم که می توانید آنها را نیز مورد مطالعه قرار دهید. در ادامه به بررسی سه کتاب دراکولا، فرانکشتاین و شبح اپرا می پردازم و ویژگی های مشابه شان را بیان می کنم.

I. روایت مستند گونه

Based On a True Story یکی از جذب کننده ترین جمله هایی ست که می توان در ابتدای فیلم ها دید. هنگامی که وقایق ترسناک رنگ واقعیت به خود می گیرند ترسناک تر و جالب تر می شوند و برام استوکر و مری شلی و حتی گاستون لورو به خوبی از این قابلیت آگاه بودند و کتاب هایشان را با رنگی از واقعیت می نوشتند. تا تاثیر عمیق تری بر مخاطبین بگذارند. کتاب دراکولا شامل بریده خاطرات، روزنامه ها و نامه های مختلف است. به گونه ای که انگار یک محقق این کتاب را با استفاده از اسناد واقعی نوشته باشد. در کتاب فرانکشتاین نیز نامه های بسیاری را می بینیم اما نسبت به کتاب دراکولا کمترند. اگر در کتاب دراکولا شش یا هفت راوی مختلف وجود داشته باشد در کتاب فرانکشتاین سه راوی وجود دارد.

در کتاب شبح اپرا نیز داستان از زبان یک روزنامه نگار روایت می شود که به مصاحبه با افراد مختلف می رود و خاطرات آنان را در کتاب می آورد و قسمت مستند گونه ی کتاب به اوج می رسد.

 

کاغذها را از گاو صندوقی بیرون آوردم که از مدت‌ها قبل و از وقتی برگشته‌ایم در آن بوده‌اند. این واقعیت بهت زده‌مان کرد که می‌دیدیم در انبوه مدارکی که این گزارش را تشکیل داده، حتی یک سند واقعی وجود ندارد؛ فقط انبوهی بود از نوشته های ماشین شده، به استثنای دفترچه‌های اخیر مینا و سیورد و خودم و همین‌طور یادداشت‌های ون هلسینگ. حتی اگر می‌خواستیم، نمی‌توانستیم از کسی بخواهیم قبول کند که اینها مدارک و اسناد داستانی جنون‌آمیز است.

 ون هلسینگ که پسرمان را روی زانویش نگه داشته بود، کل ماجرا را به این ترتیب خلاصه کرد: «ما هیچ مدرکی نمی‌خواهیم؛ از کسی نمی‌خواهیم حرفمان را باور کند. این پسر روزی خواهد فهمید که مادرش چه زن دلیر و شجاعی است. خواهد فهمید مردانی مادرش را چنان دوست داشته‌اند که به خاطرش خطرهای بسیاری را به جان خریده‌اند.»

قسمتی از کتاب دراکولا نوشته برام استوکر

II. جهانی سیاه و تاریک

هر سه این کتاب ها جهان را دنیایی سیاه و تاریک می بینند. دنیایی که باید از سایه ها ترسید. دنیایی بی رحم که شخصیت های داستان را به چالشی جدی دعوت می کند و روایت گر دنیایی سرشار از استرس و کشمکش است که اکثر اوقات نیز کفه ترازو به سمت نیروهای سیاه و شیطانی است. شخصیت های مثبت داستان قهرمان‌های بزرگی نیستند و ویژگی های قدرتمندی ندارند. آنها بسیار عادی و شبیه ما هستند. دشمنان، هزاران برابر از آنها قدرتمند ترند و اکثر اوقات شخصیت‌ها در یاس و ناامیدی به سر می برند اما همیشه امیدی کوچک یا ندایی برای ادامه دادن و تسلیم نشدن آنها را به جلو می برد و این مبارزه ی نابرابر تجربه‌ای عمیق و دلهره‌آور را برای مخاطب رقم می زند زیرا به راحتی می تواند خود را به جای شخصیت های داستان بگذارد و با آنها همزاد پنداری کند و دوستشان بدارد.

تاریکی داستان یک تاریکی روانشناسانه و درونی است که عمیق ترین ترس های انسان را به چالش می کشد. تنهایی، افسردگی، درک نشدن، ناتوانی و غم همگی مثل یک زنجیر برای پیشبرد داستان استفاده می شوند.

III. شخصیت‌های قدرتمند

یکی از نکاتی که نویسندگان برای خلق ضد قهرمان اشاره می کنند ایجاد شخصیت هایی کاریزماتیک و قدرتمند هستند تا قهرمان داستان را دچار چالشی جدی کنند. در این سه کتاب نیز شخصیت هایی بسیار قدرتمند خلق شده اند. دراکولا که پادشاه خون آشامان است،  قابلیت تغییر ظاهر به خفاش و سگ، تبدیل شدن به مه و قدرت درمانی بسیار بالا با مصرف خون را دارد. دراکولا زمانی که زنده بود نیز شخصیت خونریز و بی رحمی داشت و هزاران نفر از سربازان عثمانی را به شدید‌ترین روش‌ها شکنجه کرد چه برسد به الان که تبدیل به خون آشام و پادشاه شب شده و هیچ موجودی  توان مقابله با او را ندارد.

اما قضیه فرانکشتاین و شبح اپرا اندکی متفاوت است. هر دوی این شخصیت‌ها نه به علت ذات سیاهشان که به علت شرایطی که در آن زندگی می کرده‌اند تبدیل به شخصیت هایی شرور شدند. هنگامی که برای زنده ماندن چاره ای جز جنگیدن نباشد دیگر سفیدی معنایی ندارد هر که سیاه تر باشد بازی را می برد. فرانکشتاین و شبح اپرا به علت ظاهر بینی و سطحی نگری ما انسان ها تبدیل به هیولا شده اند. این همه قاتل سریالی و جنایت‌کار که از آسمان به زمین نمی آیند بلکه حاصل رفتارهای ما انسان ها نسبت به همدیگر هستند. خیلی اوقات ما از این تاثیرات آگاه نیستیم اما می تواند آثار شگرفی در شخصیت دیگران داشته باشد. هری مولیش در کتاب سوء قصد تعبیر زیبایی از این موضوع دارد:

در این دنیا هر چیزی روی چیزهای دیگر تاثیر می‌گذارد. یک آغاز هرگز نابود نمی‌شود، حتی با فرا رسیدن پایان.

کتاب سوء قصد نوشته هری مولیش

IV. ترکیب ترس و احساس

یکی از عواملی که آثار گوتیک را از سایر کتاب های سبک وحشت متمایز می سازد بهره بردن از احساسات عمیق انسانی مانند تنهایی، افسردگی، امید و ناتوانی است و یکی از دلایل جاودانه شدنشان هم توانایی برقرار کردن رابطه ای احساسی با مخاطب است. ویکتور فرانکشتاین و رنج روحی و افسردگی پیش رونده او، سرنوشت غم انگیز شبح اپرا و عشق نافرجامش، مبارزه ی جاناتان هارکر، بانو مینا و دکتر سیورد با شیطانی بی رحم. همگی دست روی عمیق ترین احساسات ما می گذارند و به جای ترس های سطحی از ترس های نمادین و روانشناسی بهره می برند تا قلب مخاطب را بدست بیاورند. شخصیت ها به خوبی تشریح می شوند و گاهی هم تا مرز فروپاشی روانی پیش می روند و نحوه مواجه آنها با این رنج های عظیم بسیار جالب است .

V. عشق و دوستی‌های عمیق

عشق و دوستی یکی از مهم ترین چرخدنده های آثار گوتیک هستند و در این کتاب ها شاهد رمنس های عرفانی هستیم. رمان های گوتیک پر از زنانی است که شخصیت های حامی و خوش قلب و با احساسات قدرتمند دارند و درک و  فراست آنها همچون الهه های یونان باستان است. زنان گوتیک یا اینکه دچار غم و افسردگی می شوند اما همچنان می توانند ذهن های خسته و قلب های مجروح را التیام ببخشند و با عشقی که در قلبشان جای دارد با سیاهی بی پایان مبارزه می کنند. زنانی مانند بانو مینا همسر جاناتان هارکر در کتاب دراکولا، الیزابت همسر ویکتور فرانکشتاین و کریستین دائه معشوقه شبح اپرا. همگی آنها شخصیت هایی سرشار از زندگی و زیبایی دارند که محال ممکن است دوستشان نداشته باشید. 

VI. نقد علم گرایی

ترس از نادانی و خرافات سرچشمه می گیرد و هرگاه که در مورد یک موضوع شناخت کامل پیدا کردیم، دیگر از آن نمی ترسیم. مری شلی برای اولین بار علم را با داستان های ترسناک آشتی داد و با خلق هیولایی که محصول علم بودند،  موسس سبک جدیدی شد که ترس نه به علت تاریکی و خرافات بلکه در روشنایی و آگاهی اتفاق می افتاد. شاید این کتاب برای مردم آن زمان که از باده علم سرمست بودند بسیار عجیب و غیر واقعی بود اما اکنون هیچکس نمی تواند نیمه تاریک علم را انکار کند، از بمب های هیدروژنی و اتمی تا دستکاری ژنتیکی و فاجعه چرنوبیل، انسان ها بزرگترین دشمنان بشریت هستند و هیچ گاه انسان ها تا این حد از یکدیگر متنفر نبودند. اما در آن زمان کمتر کسی فکر می کرد علمی که زندگی ها را راحت تر می کند چنین فجایعی را نیز به همراه می آورد.

 مری شلی در کتاب فرانکشتاین به انتقاد از علم گرایی مطلق می پردازد و هشدار می دهد دنباله روی کورکورانه از علم حتی اگر با اهداف مثبتی هم همراه باشد گاهی ممکن است نتایج فاجعه باری را رقم بزند و نباید در قلمروهای ممنوعه علم به جست و جو پرداخت. به بیانی بهتر فرانکشتاین از روشنایی علم به تاریکی ترس می رسد. 

اما برام استوکر دیدگاه دیگری دارد. او متکی بودن کامل به علم محدود انسانی را نقد می کند و می گوید حقایق بسیاری در جهان وجود دارد که ما انسان ها از آن بی خبریم و علوم تجربی نباید چشم ما را به روی حقایق غیر علمی جهان ببندد و ما را مغرور کند. اگر فرانکشتاین از روشنایی علم ناشی می شود، دراکولا از اعماق سیاه و ناشناخته جهان سرچشمه می گیرد. از درون خرافات و ترس های کهن انسان. 

ایمان نیرویی است که  بتواند در مورد موضوعاتی که می دانیم غیرواقعی است ما را به باور برساند. منظورش این است که ذهنی عاری از پیش داوری داشته باشیم و نگذاریم گوشه ای از حقیقت مانع از سرریز دریای حقیقت شود.

قسمتی از کتاب دراکولا

 

نظر شما در مورد این کتاب ها چیست؟ آیا نکات مشترک بیشتری وجود دارد که در مقاله به آنها اشاره نشده باشد؟ 

هنگامی که خون یخ می‌زند | نگاهی به کتاب دراکولا نوشته برام استوکر
5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

جدیدترین ها

محبوب ترین ها

آلبوم های کامل شده

مقاله های مشابه

فهرست
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x