هنگامی که پرده های رویا فرو افتد | تفاوت میان زندگی واقعی و خیال

امروز می خواهم در مورد یکی از واقعیات تلخ زندگی بنویسم. واقعیتی که افراد بسیار زیادی از آن آگاه نمی شوند.  حقیقتی که مسیر زندگی بسیاری از انسان‌ها را تباه می کند. این حقیقت چیزی نیست جز تفاوت میان زندگی واقعی و خیال. اینکه دنیا همیشه ایده آل ما نیست. اینکه هزاران قانون نانوشته در مورد جامعه صدق می کند که مطابق خواسته ما پیش نمی روند و دوست داریم بقیه با ما مثل تصویری که در ذهنمان داریم، رفتار کنند. بخواهم دقیق تر بگویم ما می خواهیم جهان فانتزی کودکی مان پا برجا باشد و بقیه مانند ملاک های ما رفتار کنند و فکر می کنیم جهان آرمانی که ما در ذهن داریم بهترین جهان ممکن است. پیش داوری ها و ملاک هایی که ما در ذهنمان می چینیم می توانند بسیار به ما ضربه بزنند به عنوان مثال در مقاله خشم از دیدگاه سنکا بیان کردم که ما به علت پیش داوری های نادرستمان خشمگین می شویم. در جهان ایده آلی که ما داریم، هیچ وقت بچه ها گریه نمی کنند یا کنترل تلویزیون گم نمی شود. اگر این پیش داوری ها مورد تحلیل قرار گیرند خواهیم فهمید که چقدر مصنوعی اند. تبلیغات و رسانه ها و فضای مجازی کارشان استفاده کردن از همین جهان های خیالی ماست و به همین علت است که انقدر قدرتمندند. در ادامه مقاله به تفصیل به موارد بالا اشاره خواهم کرد.

مثل همیشه برای اینکه بفهمیم چرا انقدر در مقابل تبلیغات آسیب پذیریم نیاز است به جهان کودکی برگردیم و مثل همیشه از ریشه شروع به تحلیل کنیم.

تسخیر شده توسط تبلیغات

ابرقهرمان‌های کوچک

جهان کودکی ما سرشار از تخیلات گوناگون است که در آنها ما افرادی ابر قهرمان با قدرت‌هایی تمام نشدنی و شخصت‌هایی در مرکز توجه هستیم که همه به قدرت ما نیازمندند و با نبودنمان جهان متلاشی می شود و ما تنها راه نجاب بشر هستیم. اگر هم دوستانی در اطرافمان باشند همه آنها زیر دست ما هستند و ما از همه باهوش تریم. به عبارت دیگر ما همیشه ستاره فیلم‌هایی هستیم که در تخیلمان می‌سازیم. ما مرکز جهان هستیم و بقیه دور ما می گردند و باید همیشه نیازهای ما را برآورده کنند. با گریه و خواهش می توانیم در مرکز خانواده هم باشیم. اگر فرزند دیگری در خانواده وجود نداشته باشد این احساس در مرکز توجه بودن تا بزرگسالی نیز با ما همراه خواهد بود.

هنگامی که پا در اجتماع می گذاریم دیگر آن توجه بی کم و کاست را نداریم. دیگر کسی در خانواده مان نیست که مجبور باشد ما را دوست بدارد بنابراین ما با واقعیتی تلخ روبه رو می شویم که با بسیاری از آدم‌های کره زمین مشترکیم. ما انسان‌ها عادی هستیم و این وحشتناک است. ما نمی خواهیم عادی باشیم. ما نمی خواهیم مانند میلیاردها انسان دیگر باشیم. بیهوده تلاش می کنیم با طرز خاص حرف زدن یا متفاوت لباس پوشیدن متفاوت شویم اما نمی توانیم ذات عادی‌مان را پنهان کنیم. می‌توان گفت عادی بودن تنها چیز غیر عادی در دنیاست.

همه ما دوست داریم ناجی جهان باشیم.

انسان‌های توخالی

هیچکس دوست ندارد آدمی ساده باشد. همه می خواهند دکتر و مهندس و بازیگر و بلاگر باشند. اصلا چرا انقدر اینستاگرام مورد توجه مردم قرار گرفته است؟ زیرا مردم می توانند در اینستاگرام تصویری که دلشان می خواهد از خودشان ارائه دهند. آنها می توانند شاخ مجازی باشند، گنگ باشند، خاص باشند اما صد حیف که به جای خاص بودن درونی فقط ظاهرشان را خاص می کنند. می خواهند با سیگار، ژست های عجیب و گاهی هم فاز روشنفکری گرفتن درونشان تغییر کند اما این اتفاق هیچوقت نمی افتد تغییر از درون آغاز می شود و تاثیراتش را بر بیرون می گذارد.

من دعا نمی‌کنم هستی من را بشناسد. دعا می‌کنم من آن را بشناسم. 

کتاب پندارها II نوشته ریچارد باخ 

صرف اینکه هنگام کتاب خواندن سیگار بکشید شما را آلبرکامو نخواهد کرد. اگر هر روز جمله بزرگی را در پیجتان انتشار دهید و با آن فاز بردارید  وشروع به تخریب کسانی کنید که این کتاب خاص را نخوانده اند، انسان بزرگتری نمی شوید. متاسفانه اکثر بلاگر های کتاب را که نگاه کنید یک طیف مشخص کتاب را بررسی می کنند. 80 درصد کتاب هایشان مشترک است و چگونه ممکن است سلیقه این همه افراد یکسان باشد؟ چگونه می تواند سلیقه موسیقایی و هنری این همه آدم انقدر شبیه باشد. در واقع این کتاب هم یک مد جدید است که این افراد به دنبالش رفته اند و عجیب تر اینکه چقدر این محتواهای تقلیدی خواهان دارد.

بهشت خودشیفته‌ها

آفت دیگری که این دنباله روی کورکوانه از تبلیغات دارد ظهور هر چه بیشتر خود شیفته هاست زیرا بهترین مکان ممکن را برای پیدا کردن ستایش کنندگان دارند. گاهی انقدر این جو در شبکه های اجتماعی زیاد می شود که ممکن است برخی حس کنند چیزی کم دارند و سوق پیدا می کنند به سمت شبیه شدن به کسانی که در شبکه های اجتماعی بازدید و لایک بیشتری می گیرند و این خودش مهم ترین عامل جذب کننده افراد به استفاده از افراط در نمایش دادن زندگی شان است به گونه ای که مردم دیگر حریم خصوصی ندارند. هنگامی هم که وقتی برای خلوت با خود نباشد پیشرفت واقعی حاصل نمی شود. هیچ نویسنده و هنرمند بزرگی اکثر زمانش را در شبکه های اجتماعی نمی گذراند. جهان درونی وقتی شکل می گیرد که فرد فرصتی برای تنهایی و تفکر داشته باشد اما امروزه اکثر کاربران شبکه های اجتماعی از تنهایی وحشت دارند.

وسعت چیزی نیست که پیدا شود. وسعت بنیان گذاشته می شود و فرار و گریز، هرگز انسان را به جایی رهنمون نساخته است. 

کتاب خلبان جنگ نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری

جهان های درونی در تنهایی شکل می گیرند.

همه ما بازیگریم!

بازیگری استعدادی است که همه ما داریم و گاهی هم آنقدر خوب این نقش‌ها را بازی می کنیم که حتی یادمان می رود این ویژگی در ما نبوده. کم کم رنگ واقعیت به خود می گیرد و هر کسی که بخواهد این جهان آرمانی را خراب کند تخریب می کنیم. ما بر اساس نقش‌های مورد نیاز در جامعه نقش بازی می کنیم. هر چقدر هم که این نقش خاص تر و مرموز تر باشد بیشتر عاشق آن می شویم. کم نیستند افرادی که در ذهنشان تصاویر دروغین می سازند تا شما را مجاب کنند که خاص هستند و آنقدر این دروغ را تکرار می کنند که باورشان می شود که چنین تجربه هایی داشته اند.

موفقیت تبلیغات نیز از همین جا ناشی می شود. تبلیغ کالا هایی که شما را خاص می کند. از کفش و کیف و لباس بگیر تا غذا و تفریحات. همه این موارد تبلیغ می شود انگار که با پوشیدن لباس‌های مارک، درون آن جسم تغییر می کند. برای تبلیغ این موارد نیز از انسان‌های معمولی استفاده نمی شود. بلکه آنها از انسان‌هایی خاص، خوش قیافه و با بدنی زیبا که می دانند چگونه از طعم تن ماهی یا دلستر  لذت ببرند، استفاده می کنند. در حقیقت آنها لذت های سراب گونه ایجاد می کنند. لذت هایی که هیچ گاه تامین نمی شوند زیرا آن حالت جادویی را ندارند.

اگر رنگ و لعاب را از آنها بگیری کفش می تواند همان کفش معمولی باشد و غذا نیز همان غذایی که در رستوران های معمولی هم سرو می شود. اما مدیران رسانه این را نمی خواهند. آنها به دنبال سود بیشتر و بیشتر ند و این مورد حاصل نمی شود مگر با حریص کردن انسان‌ها.

فردی که به کم راضی نشود، به هیچ چیز راضی نخواهدشد.

اپیکور فیلسوف یونانی

همه انسان ها بازیگرند اما برخی بازیگرترند!

بردگی گنجشک‌ها

سال به سال با تغییر رنگ مد میلیاردها جنس جدید فروخته می شوند. با آمدن فلان فوتبالیست به بهمان باشگاه میلیون‌ها لباس جدید فروخته می شود. حتی مشاهده شدن مارک یک قهوه در سکانسی در سریال بازی تاج و تخت می تواند انسان ها را دیوانه کند و این زالوی عظیم را تا مرز ترکیدن سیراب کند.

این امر مورد دیگری را نیز با خودش به همراه می آورد. خرید بیشتر یعنی نیاز به پول بیشتر. پول بیشتر یعنی کار بیشتر. از آنجایی که خواسته های انسان هیچگاه به انتها نمی رسد پس این جریان هیچ وقت توقفی نخواهد داشت. مردم آنقدر غرق پول دراوردن می شوند که فراموش می کنند اینها فقط ظاهر است. فقط رنگی است که می تواند گنجشک را قناری جلوه دهد اما هنگامی که این گنجشک لب باز کند خواهد فهمید قناری نیست. اما متاسفانه افراد کمی هستند که در زندگی شان با یک قناری دیدار می کنند، اکثر دیدار ها برای گنجشک‌هایی است که با آرایش‌های گوناگون کنار هم ظاهر می شوند و سعی دارند خود را زیباتر نشان دهند. اما رویارویی با قناری‌ها دو راه در پیش روی گنجشک ها می گذارد:

طرد کردن قناری و ادامه دادن زندگی گنجشک وارشان یا خورن یک ضربه روحی عمیق که برای آنها آگاهی به همراه می آورد.

اما اکثر گنجشک ها راه طرد کردن را پیش می گیرند زیرا برای آنها غیرقابل باور است که این همه انسان در مسیری اشتباه باشند. البته اینجا کلمه اشتباه کلمه درستی نیست چون آنها با این معیارها بسیار در این زندگی که همچون مسابقه است، پیشرفت می کنند. بلکه باید گفت کلمه بی ارزش و معمولی معنای دقیق تری برای حال و روز زندگی گنجشک هاست.

اما اینجا یک سوال بزرگ مطرح می شود چرا مردم از گنجشک بودن دست بر نمی دارند؟ دلیل اول اینکه رسانه ها در اختیار مدیران تبلیغات است و آنها نمی خواهند بازار عظیمشان را از دست بدهند. آنها نمی خواهند انسان ها به خودشان مشغول باشند. آنها می خواهند برده‌هایی داشته باشند که با اینکه جسمشان آزاد است اما روحشان در اسارت خواسته‌های بی پایان باشد و هیچ وقتی برای تفکر عمیق در این مورد نداشته باشند. اگر کسانی هم صدایشان بلند شود و شروع به انتقاد کنند سخن شان شنیده نخواهد شد زیرا هیچکس به آنها اهمیت نخواهد داد. شما وقتی ارزشمندید که در اختیار سیستم باشید. هر گونه اعتراض باعث حذف شدن خواهد شد.

این بردگی بسیار سنگین تر از بردگی جسم است زیرا برده ای که در زندان است شاید بتواند آزاد شود اما برده ای که ذهنش، تخیلش و تک تک الگو هایش زنجیری باشند بسیار سخت و دیر متوجه می شود. اگر که متوجه شود.

بردگی ذهن بسیار مخرب تر از بردگی جسم است.

الگوهای تقلیدی

انسان‌ها از موقعی که چشم باز می کنند به دنبال الگو می گردند. الگو هایی که از آنها تقلید کنند و راحت تر به مقصد برسند. در کودکی آنها پدر و مادر را الگو قرار می دهند و سعی می کنند که مانند آنها حرف بزنند و رفتار کنند. هر چه سن بیشتر می شود این الگوها به صورت زیر پوستی در روح انسان ها وارد می شوند. اما چه می شود اگر هیچ الگو و چارچوب از پیش تایین شده ای نباشد؟

اگر چارچوب و ملاک ها را کنار بگذارید دیگر جایی برای بروز خشم و نفرت باقی نمی ماند. خشم وقتی حاصل می شود که چیزی با ملاک های ما در مغایرت باشد اما هنگامی که این ملاک ها نابود می شوند دیگر واکنش شما نسبت به دیگران خود بزرگ بینی نیست. زیرا شما در شما دیگر چیزی برای مقایسه کردن نمی ماند. شما صرفا احساس متفاوت بودن می کنید و بسیاری از رفتار های معمول برایتان بیهوده جلوه می کند.

من نمی‌توانم از آنها متنفر باشم. زیرا هیچ پیوندی با آنها ندارم. من هیچ نقطه اشتراکی با آنها ندارم.

کتاب جاودانگی نوشته میلان کندرا

حالتی که از این لحظه به بعد دست می دهد دو نوع است. در حالت اول از این مقداری آگاهی یافتن بهره می برید و بقیه را تخریب می کنید و با تخریب بقیه تلاش در کسب ارزشمندی می کنید یا به درک بزرگتری از زندگی می رسید که در آن نفرت دیگر معنا نخواهد داشت.

اگر ذهنتان را از زنجیر ها آزاد کنید دیگر چیزی نمی تواند شما را به اسارت درآورد. البته که برای زندگی در این جهان نیازمند پول هستید. البته که برای رسیدن به علایقتان باید کار کنید، اما آنوقت تبدیل به برده ای آگاه خواهید شد. برده ای که می داند به شکنجه گاه می رود اما تمام زندگی اش تظاهر کردن و نقاب داشتن نیست.

این همان چیزی است که به آن آزادی می گویند.

اما سوال دیگری مطرح می شود و آن این است که آیا آزادی، رضایت بخش و دوست داشتنی است؟

شاید در ابتدا بسیار نشدنی و سخت و آزار دهنده به نظر بیاید اما هر چه جلوتر می رود درگیری‌های ذهنی کمتر می شود اینکه بتوان نیم ساعت بدون هیچگونه آشوبی فقط به غروب خورشید نگاه کرد و غرق رنگ های بی شمارش شد بدون اینکه هیچ فکری اعصابت را به هم بریزد. اینکه بدون افسوس گذشته و آینده فقط بتوانی از زیبایی برگ‌های درختان لذت ببری لذتی است که شاید به همه این سختی ها بچربد. احساس خوشبختی کردن در زندگی فقط با شنیدن یک قطعه موسیقی یا مطالعه کتاب یا مشاهده طبیعت لذتی است که هر کسی نمی تواند تجربه کند. و شاید بهتر است بگوییم هر کسی متوجه اش نمی شود چه برسد به لذت بردن از آنها. و این به نظر من بلند ترین و زیباترین لذتی است که هر انسانی می تواند تجربه کند.

تجربه زندگی در آگاه ترین حالت روح و احساس خوشبختی کردن بدون اینکه نیازی به دیگران داشته باشی.

چیزی که من آن را انسان نوین می‌خوانم نه شرقی است و نه غربی. وقتی راه می‌روید این را به یاد بیاورید. نیازی به عجله نیست. باید از قدم زدن لذت برد. از آوای پرندگان و سایه درختان، آهسته راه برو، هیچ هدفی در میان نیست. از همه چیز لذت ببر و هشیار باش. یک آدم تنبل ناهشیار می‌شود و آدم بسیار عجول هم آنقدر سرعت دارد که نمی‌تواند جای دیگری را ببیند.

کتاب کودک نوین نوشته اوشو

مقاله قبلی
کلون‌هایی بدون مغز | تحصیلات، مرگ یا شکوفایی استعداد

2 دیدگاه. همین الان خارج شوید

  • مهراد عسگری
    می 5, 2022 18:07

    بسیار عالی و فوق العاده. لذت بردم. نقل قول هایی که از افراد مختلف آورده بودید بسیار عالی بود..

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

یک + هجده =

جدیدترین ها

محبوب ترین ها

آلبوم های کامل شده

مقاله های مشابه

فهرست