کلون‌هایی بدون مغز | تحصیلات، مرگ یا شکوفایی استعداد

شاید بسیار عجیب و باور نکردنی به نظر برسد اما تمام ما انسان‌ها شخصیت و دنیای درونی و استعداد متفاوتی داریم. هیچ یک از ما تخیلاتش دقیقا مانند فرد دیگری نیست و کاملا منحصر به فرد است. در کل تاریخ بشریت فقط یک نسخه از شما وجود دارد و این یکی از اعجاب انگیز ترین رازهای دنیا است. اگر همه ما توانایی نقاشی کشیدن یا بیان افکارمان را داشتیم میلیاردها جهان و داستان ذهنی خلق می‌شد. فقط تعداد اندکی هستند که توانایی‌های خود را ارتقا می دهند و صدایشان شنیده می شود. متاسفانه داستان بقیه ذهن‌ها هیچگاه به زبان آورده نمی شود و تا ابد در گورستان مغز فرد باقی ماند. 

اگر قبول کنیم که انسان‌ها در کودکی بسیار متفاوت هستند پس چگونه می توان قبول کرد که انقدر آرزوها و خواسته‌های انسان‌ها در بزرگسالی شبیه به هم باشد؟ چگونه می توان پذیرفت که ذهنی که در کودکی آن همه تخیلات اصیل داشت در بزرگسالی تبدیل به شخصی می شود که نمی تواند حتی یک صفحه مطلبی انتزاعی بنویسد؟

آیا آموزش همه‌ی استعداد فرد را نابود کرده یا سیستمی بزرگتر نمی خواهد که تخیل و فردیت انسان‌ها رشد کند؟ آیا این مورد امری اجتناب ناپذیر است یا می توان برخلاف جریان آب شنا کرد و تنها اما خوشحال بود؟

برای بررسی این مورد نیاز است ابتدا از نحوه تربیت افراد در خانواده شروع کنیم تا ببینیم سنگ بنای شخصیت افراد چگونه شکل می گیرد. از آنجا که خانواده به مثابه جامعه‌ای کوچک است این مورد را تحلیل می‌کنیم.

تخیل جهانی بدون مرز

معمای کودکی

از هنگامی که کودک چشم می گشاید هستی برایش معمایی بی انتهاست. کودک هر قدمی که برمی دارد و هر حیوانی که می بیند فکش به زمین می افتد و دوست دارد همه چیز را بچشد و امتحان کند. همچنین از موقعی که شروع به سوال پرسیدن می کند صدها سوال در روز از بزرگترها می پرسد. آنها یا جواب می دهند یا کودک را دست به سر می کنند. اما کودک سخنان والدین را همچون وحی الهی می‌پذیرد. از آنجایی که ما نظرهای مخالف دیدگاه خودمان را دوست نداریم بنابرین از طرفی شروع به پر کردن مغز کودک با چیزی که خوب می دانیم می‌کنیم و از سوی دیگر به سرکوب افکاری که بد می شماریمش می‌پردازیم و به  گونه ای رفتار می کنیم انگار فقط سخن ما درست است و بقیه در اشتباه هستند.

والدین کودک را شرطی می کنند، کودک هیچ دیدگاهی در مورد خوب و بد ندارد و تنها ملاکش نحوه برخورد والدین با اوست. اگر والدین به کودک پاداش بدهند آن کار خوب است و اگر اخم کنند و داد بزنند آنکار را نباید انجام داد. اگر کودکی بخواهد این طلسم را بشکند با بی مهری والدین روبه رو می شود. پدر و مادر کودک فرمان بردار را دوست دارند نه کودکی که سرکش است. اما باید دقت شود که کودک فرمان بردار همیشه احمق ترین کودک است. کودک سرکش کودکی باهوش است اما هیچکس برایش عشق و احترام قائل نمی شود.

افراد از کودکی مورد سرزنش قرار می‌گیرند. کودک هرچه بگوید و هر کاری بکند، هیچ وقت درست نیست. اگر فرمانبردار باشد و از قوانینی که دیگران وضع کرده‌اند پیروی کند، مورد قدردانی قرار می‌گیرد. ترفند این است: اگر انسان سعی داشت روی پای خود بایستد او را سرزنش کن و اگر مقلد بود او را تشویق کن.

بنابرین کودک تصمیم می گیرد خودش را با ملاک های خانواده هماهنگ کند تا مورد تشویق قرار گیرد حتی به قیمت اینکه کارهایی انجام دهد که علاقه ای به آنها ندارد.

اما چگونه باید به کودک آموزش داد؟ بودا به شاگردانش چنین می گفت:

به گفته من تکیه نکنید. این تجربه من است، اما لحظه‌ای که آن را در اختیار شما قرار می‌دهم دیگر باطل است، چون برای شما حکم تجربه ندارد. به من گوش بدهید ولی باور نکنید. بروید تجربه کنید، تحقیق کنید. تا وقتی خودتان آن را نیافته‌اید، دانش‌تان به هیچ دردی نمی‌خورد. این دانش خطرناک است.

چه کسی بهتر از کودکان می تواند از عجایب جهان لذت ببرد؟

اولین سد زندگی درمسیر استعداد یابی

با افزایش سن هنگامی که کودک به مدرسه می رود با جهانی بسیار عجیب روبه رو می شود جهانی که دیدگاه های گوناگون در آن وجود دارد اما به جای پرداختن به ایده‌های گوناگون کودک با اولین سد زندگی‌اش روبه رو می شود. معلم مدرسه و تحصیلات.

اکثر تحصیلات چیزی جز حفظ کردن صرف دروس و تکرار کردنشان نیست. برخی کاربرد دارند و خیلی از آنها نیز هیچ کاربردی در زندگی فرد ندارند. فرض کنید که شما یک گربه هستید. پس درس‌های پرندگان به دردتان نخواهد خورد و دقیق تر بگوییم مطابق شخصیت و علاقه شما نیست. اما شما مجبورید این درس‌ها را تکرار کنید زیرا اگر در این درس‌ها خوب نباشید معلم شما را تشویق نخواهد کرد و به شما جایزه نخواهد داد. پس شما سعی می کنید که در تمام دروس خوب باشید و هر درسی که معلمش سخت بگیرد یا خوش برخورد نباشد از آن درس زده می شوید و حسی از نتوانستن و ناکامل بودن به شما دست می دهد.

دومین سد، مقایسه کردن خواهد بود. زیرا فقط در مقام مقایسه است که می توان به دیگری مهر احمق زد یعنی در مقایسه با کسی که به نظر باهوش می آید. این پدیده باعث می شود فرد احساس خوبی نسبت به خودش نداشته باشد و همیشه تلاش کند تا باهوش به نظر بیاید تا در مرکز توجه قرار بگیرد و بقیه علایق چون مورد توجه قرار نمی گیرند ارزششان را از دست می دهند.

فرض کنید که کودک به نقاشی علاقه مند است و نقاشی‌های زیبایی هم می کشد اما هنگامی که شعر خواندن ارزش گذاری شود آن موقع چون کودک نمی تواند در شعر مانند نقاشی خوب باشد، غمگین می شود و دیگر نقاشی کشیدن اهمیتی ندارد و کودک همه تلاشش را می کند تا در شعر خواندن عالی باشد و نقاشی را رها می کند. شاید در سالیان بعد اگر آن کودک نقاشی را ادامه می‌داد، نقاش عالی و بامهارتی می شد اما چون تصمیم به تقلید گرفت در شعر آن موفقیتی که اگر مسیر نقاشی را پیش می گرفت بدست نمی آورد و این فکر در او زاده می شود که او بی استعداد و ناتوان است در صورتی که او فقط مسیری اشتباه را انتخاب کرده است.

عوامل موثر در استعداد یابی

شاید بگویید که والدین و مدارس باید استعداد کودک را مشخص کنند و او را در مسیر مخصوص به خودش قرار دهند که در این مورد هم می توان مسائلی را مطرح کرد.

I. رویاهای فانتری

اکثر ما هنگام انتخاب رشته دانشگاهی یا هنری به طور عمیق آن رشته را بررسی نکرده ایم و صرفا یک پس زمینه ناقص از آن داریم که واقعیت فرسنگ‌ها با پیش داوری های ما متفاوت است. مثلا وقتی رشته برنامه نویسی را انتخاب می کنیم در ذهنمان به  رامی ملک در سریال مستر روبات می اندیشیم و فکر می کنیم بعد از مدتی کوتاه باید یک هودی کلاه دار بخریم و در اتاقی تاریک در حالی که دارای رکورد گینس سرعت تایپ هستیم در صفحه ای پر از صفر و یک تایپ کنیم و همچون واچ داگز همه ی شهر را به هم بریزیم. یا هنگامی که رشته روانشانسی را برمی گزینیم فکر می کنیم که ما همچون هانیبال لکتر کاریزماتیک خواهیم بود و در دفتری بزرگ و مجلل هنگامی که بر صندلی چرممان تکیه داده ایم و مقداری شراب اصل دویست ساله را مزه مزه می کنیم به روانکاوی قاتلین جنایتکار می پردازیم.

در زمینه هنری نیز چنین افکاری به سرمان خواهد زد. درحالی که گیتار سی چهل را به زیر بغل زده ایم از مغازه بیرون می آییم  فکر می‌کنیم در طی یک سال یا دو سال اگر در حد جو ساتریانی نباشیم حداقل در حد ون هیلن خواهیم بود.

قاتلین سریالی و جامعه ستیزها یکی از بزرگترین جاذبه های روانشناسی هستند.

البته در اینجا قصدم این نیست که بگویم انسان نباید کمال گرا باشد یا اهداف بزرگ در سر داشته باشد بلکه می خواهم بگویم که ما مشکلات راه را فراموش کرده ایم و فقط به نمایش و هدف نهایی می اندیشیم و این کمال گرایی چیزی است که انسان را به نابودی می‌کشاند. برای نوشتن متنی خوب در حد آثار چارلز دیکنز و اسکار وایلد نیازمند ماه‌ها و سال ها نوشتن ضعیف هستیم. برای گیتاریست شدن باید ساعت‌ها روی نحوه درست تعویض کردن کوردها کار کنیم. برای درک درون انسان ها باید کتاب‌های بسیاری مطالعه کنیم و با انسان‌های زیادی حرف بزنیم. اما ما علاقه ای به مشکلات مسیر نداریم. ما می خواهیم مثل جهانی که در کودکی مان می ساختیم بدون نقص باشیم. ما سختی ها را نمی خواهیم اما شیرینی میوه نهایی را می خواهیم و چنین چیزی هرگز ممکن نمی شود و به دلیل همین واقع نگر نبودن ضربه زیادی خواهیم خورد و دلسرد و مایوس خواهیم شد.

رویای 90 درصد دانشجوهای برنامه نویسی

II. نیاز به مقبولیت

دومین مورد بر می گردد به پدیده ای به نام مقبولیت. همان طور که در ابتدای مقاله بررسی شد کودک می کوشد تا رضایت والدین را کسب کند بعدها رضایت دوستان و معلمان نیز به این عامل اضافه می‌گردد. اگر پدرتان فردی اهل مطالعه باشد طبیعی است که شما نیز به مطالعه علاقه مند شوید. اگر دوستتان از شما بخواهد در یک فروشگاه کار کنید راحت تر می پذیرید. در واقع شما دوست دارید رهنمون‌های اطرافیان را در زندگی‌تان به کار گیرید اما چرا؟

دلیل اول به علت مقبولیت اما دلیل دوم بسیار ریشه ای تر است. ما نمی خواهیم تنها بمانیم. می خواهیم دوستانی همراهمان داشته باشیم تا هم در این مسیر سخت تنها نباشیم هم اینکه در مواقع شکست تقصیر را بر گردن بقیه بیاندازیم و خودمان را مانند عیسی مسیح پاک و بی گناه بدانیم و بگوییم به علت راهنمایی‌های گمراه کننده اطرافیان گرفتار شدیم و آنها نیز باید تقاص شکست های ما را بپردازند. ما دوست نداریم که اقرار کنیم گناه کاریم در ادیان ابراهیمی نیز فرد اگر از گناهش بخشش بخواهد و پشیمان شود بخشیده می شود زیرا اقرار کردن به گناه و اشتباه رفتن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست.

III. امکانات و رفاه مادی

مورد سوم مربوط به امکاناتی است که در اختیار شماست. برای اینکه استعدادتان را کشف کنید نیازمند بدست آوردن تجربه‌های گوناگون هستید. هرچه تجربیات بیشتری بدست بیاورید شانس پیدا کردن استعدادتان افزایش خواهد یافت. فرض کنید که شما در خط استوا زندگی می کنید، آیا می توانید بگویید که استعداد ذاتی شما اسکی روی برف است؟ همچنین برای افزایش تجربه های زندگی نیازمند رفاه خانوادگی هستید. هر چقدر بیشتر در رفاه باشید می توانید تجربه های بیشتری کسب کنید زیرا هم ذهنتان آرام تر است هم اینکه پول کافی برای سفر به  قله های برف گیر را خواهید داشت.

IV. مهارت یا استعداد؟

در مورد چهارم می کوشیم به یک سوال پاسخ دهیم. مرز مهارت و استعداد تا کجاست؟ آیا این دو عامل دو روی یک سکه اند یا اینکه ما در کاری استعداد داریم که در آن مهارت داشته باشیم؟

هر چقدر که در کاری تجربه و مهارت بیشتری کسب کرده باشید آن کار را بهتر انجام می دهید و به آن کار علاقه مند می شوید زیرا نه تنها خودتان از آن لذت می برید بلکه اطرافیانتان نیز با دیدن مهارت و توانایی های شما با دیدی متفاوت به شما خواهند نگریست. دیدی سرشار از حس احترام. این عامل سبب می شود شما فکر کنید که استعداد و علاقه تان را یافته اید.

اما در این مورد شما عاملی مهم را محاسبه نکرده اید و آن اینکه شما به علت تلاش زیادتان در آن کار موفق شده اید نه به علت موهبتی الهی. نمی دانم شاید استعداد از تمرین مستمر نشات می گیرد شاید هم باید از ابتدای عمر با شما همراه باشد. شاید هم بگویید که اگر در آن کار استعداد نداشت پس به مهارت نمی رسید که اگر اینطور باشد پس راه رفتن و رانندگی هم باید استعداد به حساب بیاید. نظر شما چیست؟ آیا  استعداد به معنی مهارت زیاد است یا اینکه امری خدادادی و فطری؟ نظر خودتان را در قمست کامنت ها بیان کنید تا گره ذهنی نویسنده این مقاله مرتفع گردد.

حقیقتی تلخ

چه بخواهیم چه نخواهیم زندگی و آرامش ما وابسته به پول درآوردن است و دنبال کردن بسیاری از علایق با پول در آوردن همراه نیست. بنابراین دو راه بیشتر نداریم یا اینکه برای زندگی در این اجتماع و پول درآوردن خودمان را با نیازهای این جامعه سازگار کنیم و علایقمان محدود به ساعاتی منفردی شود که در طی زندگی روزانه به آنها پناه می بریم. یا اینکه قید زندگی مانند دیگران را بزنیم و به علاقه ی خودمان بپردازیم.

اما در حقیقت انسان های بسیار اندکی هستند که به دنبال آرزوهایشان می روند و در مقابل خانواده و جامعه می ایستند و در مقابل سختی ها دوام می آورند اما سوال بعدی این است که اگر استعداد خودمان را نشناخته باشیم چه؟ می شود شبیه داستان مردی که به یک دو راهی رسید. از پیرمردی که کنار جاده بود پرسید: کدام راه را انتخاب کنم؟ پیرمرد گفت می خواهی به کجا بروی؟ مرد گفت نمی دانم. پیرمرد گفت پس فرقی نمی کند که چه مسیری را انتخاب کنی.

فرهنگ و مرگ استعداد

در دنیای امروز اکثر مردم آنقدر با چیزهای گوناگون سرگرم شده اند که دیگر مهلتی برای تخیل و پرورش استعداد پیدا نمی کنند. اکثر دیتاهایی که امروزه در شبکه های اجتماعی و تلویزیون به خورد انسان ها داده می شوند هیچ ارزشی ندارند و هدفشان فقط پر کردن مغز انسان هاست به گونه ای که به چیز دیگری فکر نکنند به قول پینک فلوید کبیر: amused to death

اگر به سبک زندگی هایی که در شبکه های اجتماعی ارزش گذاری می شود نگاهی بیاندازید در می یابید که زندگی مورد تشویق سیستم ها یک زندگی سرشار از ثروت و لذت های گذرا است و کسی دیگر حوصله خواندن کتاب های فلسفی را ندارد. دیگر کسی حتی به آینده فکر نمی کند چه برسد به اینکه در آینده می خواهد چگونه زندگی ای داشته باشد یا چه کسی باشد. مردم امروز روزها و هفته های زندگی خود را هدر می دهند زیرا به تماشای زندگی دیگران عادت کرده اند و این دنباله روی کورکورانه باعث تخریب تخیل و میوه های آن یعنی هنر و استعداد می شود.

حرف آخر

کسانی که در مسند قدرت‌اند و کسانی که ثروتمندند دوست ندارند همه انسان‌ها بر خودشان متمرکز باشند، چون آدمی که بر خودش متمرکز باشد، نمی‌تواند مورد بهره کشی قرار گرفته، به اسارت و بردگی درآید و نمی‌تواند تحقیر شود.  ذهن های امروز شبیه نارگیل است. سفت و سخت و باتعصب اما توخالی. و این بزرگترین جنایت علیه بشریت است. تبدیل مردم به کلون هایی فرمانبردار و بی مغز. انسان هایی بدون قلب و به بی احساسی سنگ. آنها انسان نمی خواهند. آنها برده می خواهند.

سیسیتم مالی را نگاه کنید. به گونه ای طراحی شده که انسان ها دو سوم روزشان را سرکار باشند و زمان باقی مانده را هم در شهر های شلوغ بپلکند و همان وقت اندکی هم که دارند برای تماشای زندگی دیگران تلف کنند و با افزایش استرس و اضطراب مردم بیشتر از اینکه با مشکلات مواجه شوند از آن فرار می‌کنند و به هر دری می زنند تا ذهنشان را مشغول کنند تا افکار و پرسش های بنیادین به سراغشان نیاید. اکثر آنها در مواجه با پیری یا بیماری در می یابند که چقدر اهدافی که برای آن می زیسته اند پوچ و بیهوده بوده است. این عامل بزرگترین مانع در جهت رشد خلاقیت و پرورش استعداد انسان است.

تخیل یا واقعیت؟
مقاله قبلی
یین و یانگ چیست؟| همه چیز در مورد یین و یانگ و زندگی متعادل.
مقاله بعدی
هنگامی که پرده های رویا فرو افتد | تفاوت میان زندگی واقعی و خیال

2 دیدگاه. همین الان خارج شوید

  • بسیار عالی من که بسیار لذت بردم. من فکر می کنم استعداد کاری است که بار های بار تکرارش کردی و از آن لذت می بری. و این که رانندگی هم می تواند یک استعداد باشد

    پاسخ
    • اره درسته ولی متاسفانه خیلی از افراد نمی تونن به علاقه شون برسن. چون یه جورایی اگه هر کسی کاری که دوست داشت رو انجام میداد سیستم دنیا از هم می پاشید. در واقع تمدن ما چیزی جز بردگی تعداد بسیار زیادی از افراد نیست.

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

یک × 2 =

جدیدترین ها

محبوب ترین ها

آلبوم های کامل شده

مقاله های مشابه

فهرست