نگاهی به کتاب احیا نوشته استیون کینگ

همه ی ما در کودکی یه جهان فانتزی و خیالی داشتیم. جهانی که در اون ما یه ابرقهرمان با قدرت هایی خاص و ویژه بودیم. و هر چقدر هم که شرایط سخت می شد می تونستیم تمام دشمنانمون رو شکست بدیم. شاید دوست های خیالی هم داشتیم. دوست هایی که همیشه کنارمون بودند و کمکمون می کردند و مدام با اونها حرف می زدیم. همون موقع بود که پدر مادر ها ما رو می دیدن و تعجب می کردند. هر چه در کودکی تنها تر بودیم این دنیای خیالی گسترده تر می شد و بیشتر در اون فرو می رفتیم. ما دنیای کودکی رو دوست داشتیم چون هیچ محدودیتی وجود نداشت. ما تبدیل به خدا می شدیم. تمام حصار ها رو می شکستیم و روح و تخیلمون رو به پرواز در می آوردیم. در کتاب احیا به این جهان قدم می‌گذاریم.

هر چه بزرگتر شدیم از این دنیای زیبا بیشتر فاصله گرفتیم و کم کم دچار یک پدیده خطرناک شدیم: روزمرگی.

روزمرگی چیزیه که روح و تخیل رو مثل سنباده می خراشه و آدم رو بی حس می کنه. هیجان و احساسات کمرنگ میشه و علایق ارزششون رو از دست میدن. روزمرگی کاری می کنه تا نتونیم از زندگی لذت ببریم. و تبدیل می شیم به یک برده که مجبوریم هر روز کار مشخصی رو تکرار کنیم و دلمون لک می زنه برای ایام شیرین و زیبای کودکی. اما نمی توانیم. چون آنقدر درون این دنیا و مصیبت هاش فرو رفتیم که نمی تونیم خودمون رو از این مسائل جدا کنیم. و برای ورود دوباره به این جهان نیاز به دریچه ای داریم تا احساسات و تخیلمون رو به کار بندازه. یک شک الکتریکی که کاری کنه تا گذشته هامون رو به یاد بیاریم و به ریشه هامون برگردیم. و چه چیزی بهتر از کتاب احیا نوشته استیون کینگ؟

استفن کینگ، پادشاه سبک وحشت

استیون کینگ، پادشاه دنیای وحشت نیازی به معرفی ندارد و برای اینکه مقداری از قدرت این نویسنده را متوجه شوید باید بگویم که استیون کینگ در طول پنجاه سال فعالیتش 61 رمان نوشته که 48 تایشان بر روی پرده سینما رفتند و اگر او نبود فیلم هایی مثل درخشش، مسیر سبز و بیگانه هیچ وقت ساخته نمی شدند. و حتی اکنون در سن 73 سالگی نیز در حال نوشتن رمان جدیدی است.

استیون کینگ در کتاب احیا جادو می کند. در اکثر صفحات کتاب شما با چیزی فرا طبیعی سر و کار ندارید و کتاب به نحوی بسیار زیبا زندگی جیمی مورتون را روایت می کند و با توانایی اش در نویسندگی هیچگاه احساس خستگی نمی کنید. اینکه بتوان زندگی عادی را به صورت جذاب معرفی کرد کاری است که از عهده هر نویسنده ای بر نمی آید. و پایان داستان فکری در سرمان می اندازد که بعد از اتمام کتاب هنوز از آن می ترسیم. توصیفات کینگ چه در صفحات عادی و چه در قسمت های دلهره آور، عالی است.

جیمی مورتون شش ساله هنگام بازی در حیاط، احساس می کند سایه ای رویش افتاده. هنگامی که سرش را بلند می کند چارلز جیکوبز کشیش جدید شهر را می بیند. ملاقات با او ارتباطی خاص به وجود می آورد که تا پایان زندگی جیمی همراهش خواهد بود. و او را به سمت پایانی می برد که ناشر کتاب آن را ترسناکترین پایانی که استیون کینگ تا به حال نوشته می داند…

جملات زیبا

1. مردم همیشه برای اتفاق های بد زندگی شون دلیل می خوان. بعضی وقت ها دلیلی جود نداره.

2. اونا لیاقت حقیقت رو ندارن. و این مشکلی نداره. چون اونا حقیقت رو نمی خوان.

3. زمان همه چیز را عوض می کند. و شاید این چیز خوبی باشد.

4. خانه، جایی است که ازت بخواهند بیشتر بمانی.

5. مردم می گویند جایی که زندگی هست، امید هم هست؛ من هم با این گفته مشکلی ندارم اما به وارونه ی آن هم اعتقاد دارم. امید هست، پس زندگی می کنم.

6. همه به سرگرمی نیاز دارند، و هر کسی به یکی دو تا معجزه هم نیاز دارد تا به خود ثابت کند که زندگی فقط مسیری طولانی و پر زحمت از گهواره تا گور نیست.

مقاله قبلی
شکنجه‌ای خونین | نگاهی به کتاب آدم‌خواران نوشته ژان تولی
مقاله بعدی
موهبت عشق | نگاهی به کتاب پندارها II نوشته ریچارد باخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

سیزده + 11 =

جدیدترین ها

محبوب ترین ها

آلبوم های کامل شده

مقاله های مشابه

فهرست